رفتيم و خيلي خيلي خوش گذشت و خاله سميه براي ايليا dvd player آورده بود و تو ماشین حسابی مشغول شد و اونجا هم خاله سمیه با ایلیا خیلی ارام و با ملایمت برخورد میکرد ایلیا هم متقابلا با سمیه اونجوری بود اما با عموش اون به این حرف می گفت این به اون حرف میگفت عموش لپ ایلیا رو مگرفت بعد ایلیا لپ عموش میکشید عمو به ایلی می گفت کوچولو ایلی به عمو میگفت من کوچولو نیستم من بچه ام خلاصه ایلیا در مقابل خاله و عمو دو تا برخورد متفاوت داشت و البته این رو قبلا هم تجربه کرده بودم که هر کس با ایلیا هر جوری هست ایلیا با اون شخص دقیقا مثل خودش برخورد میکنه خلاصه کلی خندیدیم .
و از اونجایی که ایلیا جوراب خیلی دوست داره و وقتی بیرون میریم عاشق اینه که جوراب پاش بمونه و از پاش در نیاره و از کسایی که خوشش می یاد دوست داره اونا هم جوراب پاشون کنن هی از سمیه می پرسید جوراب پات کردی و چون جوراباش رنگ پا پود روزی دو سه بار دست میکشید رو جوراباش که مطمئن بشه جوراب پاش کرده .
يه بارم موقع خريد كردن از دور ديدم كه سميه و شوشو و ايليا سه تايي مشغول صحبت كردن هستن و مي خندن بعدش فهميدم كه مجرا اين بوده كه بوي بدي مي يومده و ايليا بهشون مي گفته كه بو مي ياد پي پي دارين اونا هم گفتن نه ولي ايلي انقدر گفته كه اونا به شك اوفتادن و داشتن از هم مي پرسيدن كه ... ![]()
و هتلی که رفته بودیم سنتی بود و ورودیش از اون درای قدیمی بود و ایلیا میخواست در مورد اتاقمون یا هتل حرفی بزنه میگفت اونجایی که دودره

و یه سوال بامزه ای هم که ایلی کرد این بود که ما تو ماشین بودیم و حرکت می کردیم و همزمان یا قطاری هم داشت حرکت می کرد که ایلیا گفت چرا قطار حرکت نیکنه و یه جا وایستاده ؟
و اين نخلي كه تو امير چخماق بود ايليا ميگفت چرا توش مرغ و پرنده نيست
فكر ميكرد يه قفس خيلي بزرگه .

و اونجا فهمیدم که پسرم از بناهای تاریخی و قدیمی خیلی خوشش می یاد چون از یکی دو تا بنای قدیمی خوشش اومده بود و میگفت چقدر خوشگله .

روز دوم رفتیم روستای ۴۰۰۰ هزار ساله خرانق و منار جنبان بي نظيرش كه يه نفر به سختي مي تونست ازش بره بالا خصوصا اگه يه كمي چاق بود اصلا نميتونست بره بالا ايليا به همراه پدر جان رفت و ما هم به دنبال اونا از بس كه تاريك بود اولش يه كم ترسيد ولي بعد خوشش اومده بود وسط منار جنبان كه رسيديم پدر جان گفت من ميرم تا بالا يه دفعه ديدم سميه گفت اگه اجازه بدين من اول برم بالا اصلا باورم نمي شد فكر نمي كردم انقدر نترس باشه خلاصه تجربه و مسافرت متفاوتي بود و فكر مي كنم به هممون خوش گذشت .

خلاصه اينجوري بگم كه اينقدر خوش گذشته بوده كه اومدني ايليا به زور اومده و گريه مي كرده و ميگفته نريم و با جليقه اي كه تنش كرده بوده تند و تند حركت ميكرده و به باباش ميگفته ولم كن خودم ميتونم برم به بچه هاي دورو برشم هم ميگفته نترسين منو نگاه كنين كه چه تند حركت ميكنم ![]()
.......
همنون روز يه اتفاق بامزه افتاد
ايليا عكس دوران بارداري منو ديد و گفت ماماني چرا اين شكلي هستي و تپلي پس من كجام
منم گفتم ماماني اون موقع هنوز به دنيا نيومده بودي و تو شكمم بودي .
ايليا يه مكثي كرد و بعدش برگشت گفت يعني منو خورده بودي ![]()
كه گفتم نه عزيزم مامانا ميرن بيمارستان ني ني ها به دنيا مي يان ![]()
چند روز پيش ايليا جونم يه كم تب داشت ايشالا كه كوچولوها هميشه سالم و سلامت باشن و مريض نشن .
چون جمعه بود و دكتر متخصص خودش هم مطبش باز نبود تصميم گرفتيم ببيريم بيمارستان ميلاد و ايليا رو راضي كرديم كه ببريمش .
تو راه كه هي صحبت بيمارستان بود كه از كجا بريم كه به بيمارستان بريم و اينكه كدوم قسمت بيمارستان بايد بريم . ديدم هي ايليا مي گه مامان بيمارستان نگو بگو دكتر گفتم مامان جان ميريم دكتر ولي تو بيمارستانه ولي خيلي مطلبو نگرفتم كه چرا هي تاكيد ميكنه بگو دكتر.
خلاصه بعد از اينكه رفتيم پيشه خانم دكتر و خدا رو شكر يه چند تا دارو داد و مشكل خاصي هم نبود . وقتي مي خواستيم سوار ماشين بشيم نانازم انگار كه خيالش راحت شده بود
با يه آرامشي گفت مامان ديدي گفتم دكتر بگو نگو بيمارستان چون تو بيمارستان آدما مي مونن ولي دكتر كه آدم مي ره زود بر مي گرده ![]()
ايشالا كه بچه ها هيچ وقت بيمارستاني نشن ![]()
مي فروشن گفتم ماماني خونه ايليا يه كم فكر كردو گفت مي خوايم خونه بخريم ؟ گفتم بله مي خوايم اگه بشه بزرگترش بكنيم
(مغازه بغليه بنگاه يه موتور فروشي بود و چند تا از موتوراشم تو پياده رو گذاشته بود)
ايليا گفت خب مامان خونه خيلي بزرگه اگه الان خونرو از اين مغازه بخريم چطوري با خودمون ببريم تازه وقتي ميخوايم ببريمش مي خوره به اين موتورا.
عيد ۸۸ هم خدا رو شكر به خوبي و خوشي طي شد بعد از اينكه از مسافرت برگشتيم و به ايليا حسابي خوش گذشته بود نانازم حوصلش سر مي رفت و هر كاري كه ميكرديم مي گفت حالا بعدش چي كار كنيم و هر روز برنامه همان روز را مي پرسيد .
مثلا ميگفتم صبحانه بعدش فيلم بعدش بازي اگه از چيزي خوشش نميومد ميگفت نه اون نباشه.
من خودم بعد از چند روز مسافرت و استراحت حوصلم سر رفته بود تا بمونه ايلي جونم ولي خوب هميشه همينه ديگه بايد اين حوصله سر رفتنه باشه تا قدر مسافرتو بدونيم .

چند شب پيش شام رفته بوديم بيرون كه اونجا يه آكواريوم بزرگي بود با انواع ماهي هاي خوشگل بعد ايليا رو بردم پيش اكواريوم كه اونارو نشونش بدم .
البته قبل از اينكه بقيه ماجرا رو تعريف كنم بايد اينو بگم كه چند بار پيش اومده كه بچه اي كار بد يا اشتباهي كرده و من گفتم ايليا عجب بچه اي چه كاري كرده ايليا هم از اون موقع به بعد هر كسي كه كـار اشتباهـي بكنه ایلیا مي گه چقـدر بچه
حالا بقيه ماجرا
بعد از اينكه ماهيي ها رو ديديم گفتم ايليا چقدر ماهي همون لحظه ايليا برگشت گفت مامان چرا مگه ماهي ها چه كار بدي كردن مگه مامان از دست اونا ناراحتي ![]()
امروز صبح که از خواب پاشدیم میخواستیم آماده بشیم که ایلیا رو بیارم مهد دیدم خوشحال داره می یاد به طرفم گفتم چی شده عزیزم گفت مامانی بارون بارون می یاد .
نگاه کردم دیدم نصفه شب اومده و زمین خیس شده خلاصه ما هم کلی ذوق و شوق از خودمون نشون دادیم که آخ جون بارون می یاد و ایلیا گفت مامانی زود شتر و وردار ببریم بیرون اومدیم و کل راه ایلیا جون چترو دستش گرفت تازه اولش می خواست چترو طوری بگیره که بالای سر منم باشه گفتم مامانی اینجوری نمیشه بالای سر من بگیری سختت می شه بالای سر خودت بگیر .
براش لپ لپ خریدم و تاکید کردم که چون پسر خیلی خوبی شدی برات اینو خریدم از اون روز به بعد هر کاری که ایلی از من و باباش می خواد و ما اون کارو انجام نــدیم می گه براتون لپ لپ نمیخرم این کارو حتما بکنین.
دیروز به خاطر سرفش عسل با آبلیمو وکمی آب قاطی کردم بهش بدم چون سرفرو خوب می کنه که چون قبول نکرد با گریه بهش دادیم خورد بعد باباش ادای اونو در آورد و گریه میکرد میگفت من نمیخورم البته باید این کارو اول می کردیم خلاصه چند ثانیه از گریه ایلی نگذشته بود که دید باباش اونجوری می کنه می گفت بابایی بخور سرفت خوب می شه گریه نکن اگه نخوری برات لپ لپ نمیخرم
که باباشم خورد و گفت چون سرفمو خوب میکنه پس میخورم که ایلیا متوجه بشه چیزی که براش مفیده بخوره .
یه چند روزی هست که رو ایلیا کار میکنم که از پنپرز بگیرمش ولی چون فعلا تو مهد و مهمونیها پنپرز میبندم بعضی موقع ها خونه که میایم و در می یارم یادش می ره که پنپرز داره یا نه
به خاطر همین تاکید میکنم که ایلی جونم در آوردم حواست باشه البته به نظرم می اومد که کار خیلی سختی باشه حتی به دوستام گفتم ایشالا کامل که از پوشک گرفتم براتون شیرینی میگیرم چون خوب خودشم تو این گرما خیلی راحتتر میشه . ولی خوب اونقدرام کار سختی نبود دیگه تصمیم گرفتم بیشتر خونه باشم که کامل عادت کنه و قرار شد تو مهدم دیگه پوشک نبندم فکر کنم تا یکی دو هفته دیگه این پروژرو به یه جاهای خوبی برسونم.
توکل به خدا.
نشسته بوديم داشتيم ناهار ميخورديم و از اونجايي كه گوشي خونمونو همون روز عوض كرده بوديم ايليا يه صدايي شنيد و به من گفت مامان صداي تلفنه يا صداي ماشين ؟ بعد خودش در جواب گفت صداي ماشينه.
( در ضمن قبل از هر چيز بايد بگم كه ايليا چند روزي بود كه هر چيزي كه ازش مي پرسيدم و جوابش بله بود ميگفت آره منم ميگفتم عزيزم بگو بله )
بعد از اينكه ايليا گفت صداي ماشينه من گفتم آره مامان صداي ماشينه همون لحظه ايلي جون به من گفت ماماني بگو بله آره نگو
همون لحظه علاوه بر اينكه كلي خندم گرفت فهميدم كه همون آره گفتن هم از خودم ياد گرفته.
